گونهشناسیِ کتابهای درسی ادبیات فارسی، با وجود اهمیتی که در شکلدهی به فهم دانشآموز از متون دارد، غالباً با ابهام در مرزبندی ژانرها، درهم آمیختنِ «گونه» و «وجه» و نگاه تقلیلگرانه در روابط میان گونههای ادبی همراه است. پژوهش حاضر با هدف واکاوی انتقادیِ گونههای «تعلیمی»، «غنایی» و «عرفانی» در کتاب فارسی پایۀ دهم و سنجشِ میزان انطباق آن با نظریههای نوین ژانرپژوهی انجام شده است. این پژوهش با رویکردی کیفی و روش تحلیلی ـ انتقادی انجام شده است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که طراحان کتاب درسی با تلقیِ وسیع از «ادبیات تعلیمی»، دامنهای ناهمگون از متون را ذیل این ژانر گرد آوردهاند که در نتیجه مرزهای آن آشفته شده است. همچنین، بیتوجهی به تمایز نظریِ «وجه» در برابر «گونه» سبب شده است که آثاری با ساختارهای متفاوت، صرفاً بر پایۀ کارکرد آموزشی طبقهبندی شوند. در بخش ادبیات غنایی نیز عرفان بهصورت تقلیلگرایانه زیرمجموعۀ غنا تلقی شده؛ حال آنکه تحلیل ساختاری متون عرفانی و بهویژه تمایز ساخت یا صیغه (شخص) خود دالالت بر استقلال ژانر عرفانی است. بر این اساس، پژوهش حاضر پیشنهاد میکند که آموزش گونههای ادبی از الگوی برچسبزنیِ تکبعدی فاصله گرفته و بر خوانشِ چندوجهی، روابط بیناگونهای و پویایی ساختار ژانرها استوار شود.